POST NARRATIVE POEM

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo





تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-09:19 ب.ظ

پسامدرن: جامعه یِ شفاف جانی واتیمو

امروزه فراوان درباره یِ پسامدرنیسم سخن گفته می شود. به قدری فراوان که دوری جستن از این مفهوم، دریافت آن به عنوان موجی زودگذر، و پافشاری بر چیرگی بر آن،  تا حدودی واجب به نظر می رسد. با این وجود، از نظر من، پسامدرن معنایی دارد، معنایی که به این واقعیت بستگی دارد که جامعه ای که در آن می زییم، جامعه ارتباطاتِ عمومی است. جامعه یِ ما جامعه یِ رسانه هایِ گروهی است.                (بقیه در ادامه مطلب)




ادامه مطلب



تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-08:45 ب.ظ

بخشی از روایت شعر بلند هشت گانه بریستل

وقتی که زخم جا نشود در کسی

 و خصومتِ چند نفر را باران خیس کند            برای همه

 

رنگ،   مثلِ قول     در دستِ تو می ماند

وروحِ دیوانه را آورده ای در سنگر

 

 

 با حروفی که از آن پیام هرگز حتی هرگز آن آژیرِ ترس کرده در خودش آرام  نمی آورد

 

 

قطعه قطعه ی ما،            

که با صادق و حاج و آهنگ ِ ران        و لرزش          

شهر را از دوجانبِ روایتی می ریزی عربده کشان

 که جهان نگرانِ یک گلوله بماند

 

 ....

 

 

جنگ، آغازِ همه چیز است

وآژیرِ قرمزِ تو در اتاق       با سربازها            

                                 که سربازها را از عکس های خانوادگی کسر می کنند 

 

 

 

 باساق هایی بر دایره   دایره ی  ساق ها          

 

 

گاهی که جرم بر صخره

گاهی،           که صخره لای جرم ریخته باشد . . .

 





تاریخ:سه شنبه 1 فروردین 1391-07:05 ق.ظ

بهار


بهار

آرام و پر غبار

چون  لحظه های  پیش رو نگران

چون  سفره های خالی دستان بی پناه

         

        



سال نو مبارک





تاریخ:جمعه 28 بهمن 1390-08:19 ب.ظ

ترجمه


شعری از  ازرا پاوند


 

شهبانوی آوریل

 

 

 

بانوی شیرینِ شیفته

شه بانوی در آغوشِ بهارها                                         

دست های طولانی ات     چون شاخه های درختِ « اَش»

 

خنده ای نیمه شکسته ست                  از نهرها

روانِ باران

رایحه ای از گلِ خشخاش

 

همه ی چوب های باغ از تواند

و بر تمامیِ تپه ها مکانت

 

رویایی که بیش از اراده ی من نیست

شیفته ماندن در شاخه های گرمِ تو

در عبورِ تند بادِ نفست       گرم

 

پیش از برخورد بوسه ی لبهام

  به معدنِ لب های دلچسبت

 

این لذتی ست بر زمین

و شرابی از نشاط

یک جام از آبگذرِ اطمینانِ شما

لمسِ پیاله ای محبوب

برافراشتنِ ترانه ای عزیزو طمع نوشیدنی از بهار

 

آوریل ، قطره ی شبنم     وباران

یقینِ آوازِ قهوه ای خاک
لمسِ گیسو با لب

و نسیمِ لطیفِ بوسه ای در هرکجا

که لب ها هنوز نرسیده اند به نوشیدن

کالبدی از خزه برای زمین

 

اینها برای تواند بر تختِ شادی

که شانه های طولانی ات سایه بانی از شاخه هاست

 

و شیفته ماندن میان آوریل

 

هم چنان که بر تیغه ای از علف گرفتار است قطره ی شبنم

و تاجی که بر سرگاهِ آفتاب است

بیرقی باش بر سرم

چون شکوهی در تمامِ دشت

 

آوریل ، شیفته ماندن

 

زبانه ای از شکوه . . .


درختِ اش: درخت زبان گنجشک




ترجمه هایی از هیلدا دولیتل

 

 

«Oread »

 

 

دریا،به چرخش

 

تو،

 

به چرخشی بر نقطه ی اندوه

صدای ریزشِ نقطه هایی عظیم                                  

برتخته سنگ 

پرت شدنِ تو

بر سبزیِ میانِ ما

پوشیده شدن

در برکه ای از آتش

 

 

 

«گرما»

 

ای باد!

دریده کن گرما را

بریده کن آن را

دریده شدنی چون لباسِ ژنده

وقتی

نمی تواند بیافتد میوه

در ضخامتِ این هوا

سقوط نکردنی در گرما

وازدحامِ آن بالا

بر لبه ی ضخیمِ شاخه ی  گلابی ها

و گردیِ انگور

 دریده کن گرما را

هنگام که زمین

شیار می خورد به گاو آهن

با چرخشی به هر سو

به هر مسیر . . .

 

 

 

 

 







تاریخ:جمعه 21 بهمن 1390-10:43 ب.ظ

بخشی از هشت گانه بریستل


 و جمعیت که عادتِ ماهانه را  بر می دارد      

با خطِ روح  

با مفقودالاثرشدن طرحِ یک حمله لابلای دو عطر

دو                باریدنِ خسته بر کف پوشِ اتاق

بر خونِ در عصا که آمده درس را کوبیده       مدرسه را کوبیده   لای پولک ها  زن را کوبیده 

تخته   و بسملاه

بچه ها که در صفوف منظم تیر خورده ی هم اند

کمی که فعل،     پنهان تر بمیرد                                  و صلح ،                 

                                                                              در خطِ اول جهان را معطل کند

 

 بر رشته ای که از دیوارم آرام    نیست ام

می خواهم بریز  ام           

و قرمزِ بو کرده ام را برده ام  درگوشه ی یک نوشته فراموش کنم        

 

وقتی که بر می گردد به ترس      با دقایقی طولانی برابر  این جنگِ شی شده  

 

 

       

وقتی سنگ،  

 بر اجزای باد  مثلِ مه

وغصه ی پهناور را نمی شود رو به جمع         در جمع حل کرد

 

 

نیش،

اگر از جانبِ همه در صلح فرو رود     

 اگر،  

در مجلسِ این خانه به قیدِ زمانت با دوستانم بخندم           بی دوستان ام


جهان،

شبیهِ فورانِ کودکی می شود در نقشه ی خانه        شبیهِ سر انگشتانی که  بود،   صوت

دستی میانِ در          کم برای بستن

 

 

وقتی که زخم جا نشود در کسی

 و خصومتِ چند نفر را باران خیس کند            برای همه

 

روحِ دیوانه را آورده ای در سنگر

 

 با حروفی که از آن پیام هرگز حتی هرگز آن آژیرِ ترس کرده در خودش آرام  نمی آورد

 

 

قطعه قطعه ی ما،            

که با صادق و حاج و آهنگ ِ ران        و لرزش          

شهر را از دوجانبِ روایتی می ریزی عربده کشان


جهان            نگرانِ یک گلوله  است   هنوز

 






تاریخ:یکشنبه 25 دی 1390-11:07 ب.ظ

پیدایش هشت









میان آغاز    های

وقتی که بادها از دهانه ی تو می ریزند             

در خس و خسِ بنفش یک کلمه


زندگی

جز اسبی منضبط نبود

و درخودم   که چرخیده ام چون چاه

دستِ هزار بندِ عاصیِ تو


سرشار از قهقهه های خالی          

وباد هم چنان از جانبِ جلعاد من و

                             جاندارانت ام ... !

 

درمن که می کشی       هی   

انبوه عطر زنانه ات،    هاتِ جبهه های علیه حق ،   باطل ست 

دست های حق ات   برمین

که زن   انگشتِ اشاره ی دیگری هم دارد    و نمی گذارد

چاهی که با دلِ رمیده   صد                   سال

                             صد                     تا روز

وخانه که از بوزینه های  تو پیله کرده ست  به بعد

چیزی  در قاب های ملول ام

و قسمت من الفبای ترکش خورده بود     


زندگی جراحتی داشت        مثلِ خانه

دستی  که نمی توانست           ومی زد

گام های تندی         که از مدرسه ریخت ...





تاریخ:پنجشنبه 15 دی 1390-11:54 ق.ظ

نامه ای به استاد : قائد طاهر

 

 این نامه را برای یکی از اساتید دانشگاه نوشته بودم. استاد ادبیات بود ایشان.



نوشتن رنجِ بزرگی دارد.آن هم در زمینی که آدم به زبان آدم راه نمی جوید.خستگی گاه از چهار سوی خانه می آید و می نشیند و از همه چیز پناه بر قلم می بری و هرچه که بگریزد برکاغذ  این باد پا، تو راه رونده ای بیش نیستی از پی اش. خسته ام. آنقدر که آدم به خستگی ام راه نجوید.مردد بودنی میان هست و نیست و ثانیه ها بر مرض خود واقف گشته اند وتند پی هم گریز می زنند به ثانیه ی  بعد ، و باز هم ماجرای  این زمانِ نا ایستا.

ایستادن میان نوشتن و نانوشتن تا در ستیز میان این دو وجه  چیزی سرآخر نتیجه ی کاغذ شود.هر روی سیاه یا سپید، چیزی از حقانیت ورق نمی کاهد که در نهایت نسبیت زنده ایم و هر چه در این گذر پیش آید متوجه ماست.

در نهایت نسبیت یعنی، هرچیز دو وجه خود را حفظ کند. زندگی که همیشه از مرگ پر است و بدبختی که خوشبختی را با خود حمل می کند. تنهایی آدم پر است از با دیگران اش بودن و آن زمان که در اوج شادمانی می خندی، گرینده ای بیش نیستی.

هر چیز با دو وجه خودش مرا ساخته و سخت بر این ساخته گی ام بیمناکم که گاه از اینکه چگونه به این ساخته شدن مسلط گشته ام ، هراسِ ریختن پرم می کند البته تا نیم. گاه در حرف هایی که می زدی تکان لبهایت را بیشتر به یاد دارم تا آنچه گفتنی ات بود.محتوای حرف را خدا می داند از یاد  برده ام و خنده هایی که من هم می دانستم در درد ریشه دارد.

آدم اینگونه است دیگر. خود را برای نشدن پنهان می کند و هر فعلی که براو وارد آید  چاره ساز نخواهد بود و زندگی را با همه ی هر چیز اش ، به کنج عزلت خانه می افکند و سخت هم البته افکنده خو می شود.

گاهی در زمان اگر پروازت بگیرد بد نمی شود و خواهی دید که برای یافتِ لحظه ای خوش چه سالها را که باز نمی گردی و چه خاطره ها را که دوباره زنده نمی کنی تا در سیالیت آن لحظه تنها فقط لحظه ای این روزمره گی را به دست فراموشی بسپاری.

انسانی که هیچ چیز جز خاطره اش به شادمانی نمی آوردش، انسانی ست که تنهایی بزرگی دارد ، حتی با همه ی این با همه بودن.

 آنجا همه چیز از امروز فاصله ی عظیمی دارد. هیچ چیز در نقاب امروزی اش نیست و صداقت بخشی از رفتار روزگار است. اینجا اما خودت که بهتر می دانی که هیچ بی علتی، زنده گی نمی کند و همه ی چیزها در پی لحظه ای از آرامش ، تکاپوی همه جایی اشان را در مقدرات تعریف می کنند.

انسانِ امروز جستجوگرهیچ است. انسانی که حتی قدرتِ برهم زدن معادله ای را هم ندارد و برای خود سهمی جز آنچه دارد را نمی خواهد.انسانی که آنقدر منفعل آلود به هستی چنگ انداخته که نمی تواند جهان ممتاز تری جز آنچه که وجود دارد را برای خود تصور کند.

قدرت تخدیر کننده ای دارد زندگی ، و هرچیز در مدار چرخش خود، انسانی را دوره می کند، که حتی برای اینکه تصمیمی از خودش را بر محیط وارد کند، توان لازم را نمی یابد.

انسانی که توان بودن اش را در بیرون از خود می یابد و بر هرچیزی که فکر می کند می تواند دخول یابد، جز شیوه ی بودن اش.انسانِ به شدت تنها ، بی تصمیم و تهی از نظر برای خودش چگونه می تواند جهان بهتری بسازد و چگونه حتی می تواند در همین چیزی که هست تغییری ، چیزی مثل یک خنده یا هر تحولِ حال دیگری را بیافزاید.

زندگی نمی گذارد ام  مثلِ خودم باشم و این الگوی خود را سال هاست کنار گذارده ام تا شاید در چیزی که غیر خودم هست، بتوانم برای لحظه ای هم از چرخه ی جماعت دور نگردم.

می بینی همه از روی دست هم زندگی می کنیم تا شاید دچار یک برجسته گی لحظه ای نگردیم،که آن زمان شروع مکافات تازه ای می تواند باشد.

مثلِ آدمی هستم که در ابتدای کسب هویتی تازه قرار گرفته و در حال تعریف کردنِ خودم بخشِ بزرگی از خودم را از دست داده ام.خوب برای چیزی که قرار است بشوم باید این چیزی که امروزهستم را دور بریزم و یا حتی اگر نتوانستم از پس این هم بر بیایم حداقل دوچیزکه هیچ کدام شان نمی تواند معرف من باشد را همیشه با خود حمل  می کنم.

زندگیِ من سرشار از تناقضات بوده و این به پیکره ی اصلی ام، مثلِ تند بادی می وزد و هرلحظه در تکانه هایش بخشی از من فرو می ریزد و نباید از این انسان در حال ریزش ، انتظار یک حادثه ی بزرگ را داشت.

زندگی از شادی پر است اما همیشه سهمِ آنهایی بیشتر است که توانسته اند از آن همه چیزی که خودشان طلب می کردند ، چیزی شوند ،که دیگران می خواستند.

تا به این لحظه من همه چیز را به اشتباه پیش برده ام.مثل ارتکابِ همین فکر ، که می خواهد مسیر این چند سطر را به تحولی در جهان برساند. روندِ همه ی اشتباه ها را، مثلِ همین نامه،  نمی توان به جایی تمام کرد.

برایت روزهایی را می خواهم که فقط خودت آرزویشان را داشته باشی نه آنکه دیگران برای تو بخواهند.


 







  • تعداد صفحات :11
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...